![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
حذف به قرینه معنوی! مشکل حل شد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
و شل سیلور میفرماید:
"اگر نمیتوانم همیشه مالِ تو باشم اجازه بده گاهی، زمانی از آنِ تو باشم
و اگر نمیتوانم گاهی زمانی از آن تو باشم بگذار هر وقت که تو میگویی، کنارِ تو باشم
اگر نمیتوانم دوست خوب و پاکِ تو باشم اجازه بده دوست پست و کثیفِ تو باشم
اگر نمیتوانم عشق راستین تو باشم بگذار باعث سرگرمیِ تو باشم
اما مرا این طوری ترک نکن بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم...." ................ ........... ............. .................... پینوشت: بهتره یک سری به اینجا بزنید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری مزین فرموند مرا به قدوم مبارک...
امر نمودند که چرا تپق خودم را نگفته ام: در بلبشوی اتاق دنبال نمیدانم چی میگشتم... خواهری تکیه بر تخته داده فرمودند: "حالا چرا اون بلوز من رو با دستت برداشتی؟" (منظور این بود که بلوزم رو بذارررررر سرجاش) من همین طوری که میگشتم و بلوز دستم بود گفتم: "بلوزم رو با دستت برنداشتم... دنبال یه چیزی میگردم" (یعنی" با بلوزت کاری ندارم... نمیخوام برش دارم... ) خواهری با لحن عاقل اندر سفیهانه فرمودند: "منظور اینکه بلوزت رو با دستم برنداشتم؟" من بلوز رو گذاشتم سرجاش و گفتم: "نه! کاری به بلوزت ندارم... اینم که پیدا نمیشه!!!" خدا وکیلی تا منفجر نشده بود از خنده نفهمیده بودم اشتباه گفتم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری با عجله میآید سراغ من:
"ده دقیقه حرف داری با هم وقت بزنیم؟" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری امر نموده اند به ستایش و تقدیر و تمجید و تفخیر (مفتخر دانستن - لغت نامه ژروشات صفحه ۱۹۸۷)!!!! تیم ملی بستکبال ایران جهت پیروزی غرورآفرین و دوستداشتنی و نفسگیرشان و نیز گام نهادن به المپیک ۲۰۰۸ بعنوان قهرمان و قس علی هذه!
بنده اطاعت امر نمودم در تاریخ ۱۵ از ماه پنجم سنه ۱۳۸۶ و ثبت نمودیم تا آیندگان بدانند که خواهری را خوش آمد ازین برد و شاد داشتند آن زمان را! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خماری بعدازظهر داغ تابستان پشت لیوان بلند پروازیهای تو - بیرنگ با بوی تند- و لباس سفید رنگت خودش را به رخم میکشد....
به لبخندش چشمک میزنم و یخهای لیوانم را میمکم و گویی نمیشنوم که میگویی: "چشمانت ... چشمانت را مبند... خورشید را پنهان مکن"
من با خماری داغ تابستان میرقصم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
میگذریم...
از میان رویاها و ملموسها گام برمیداریم... مثل ابرها میآییم و میرویم و باز میگذریم... ... و هرگز ساکن نمیشویم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
منقطع مینویسم و پیوسته حس میکنم
درد اندک اندک میرقصد قطره قطره بیشتر میشود و من جرعه جرعه جام زهر را مزه میکنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
امروز ۹۷۰۰ روزه شدم! پینوشت: من حساب نکردم که! اون برنامهHealth حساب کرد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|