تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
خواهری و صبا باطری!!! بسکتبال رو میگم ها!
اهم!

برد تیم صبا باطری رو صمیمانه به خواهری و سایر fanهای محترمه تبریک و شادباش عرض نموده و از اتمام موسم جیغهای بنفش بسیار خشنودیم.

امضاء:

نازدار خانوم - گاو محبوب!

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
لیس آخر
این خواهری ما چیزیش نشده... یه خوده مریضه! سرما خورده... ما رو مرده!

راستی...

من شدیداْ پایه ام بابت بستنی سنتی!!!! و فالوده البته! به شرطی که... من لیس آخر رو بزنم!

نازدار خانوم -  گاو محبوب

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
سه ف؟؟؟؟
آقا ما که آخر نفهمیدیم این ماجرای سه ف چه هست! حالا چرا ف؟ نه لام نه میم نه نون (نون سنگک - تافتون - بربری) نه گاف نه کاف نه الف... فقط ف؟

من که به فاطیما جان گفته بودم:

فکر

فالوده

فاجعه

فرمانگزاری

فرمانروایی

فرمانداری

...

آهان فقط سه تا؟

فالوده - فالوده بستنی - هویج بستنی!

قربان شما: نازدارخانوم - گاو محبوب

شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
هرچه از دوست رسد ... یا به یک نویسنده بد یک دفتر خوب بده!

این ساناز خانوم در راستای طرح " به یک نویسنده بد یک دفتر یادداشت خوب بده شاید آدم شد!" برای ما یک عدد دفترجه باحال ابتیاع نموده اند من باب عیدی! دل همه تون بسوزه دارم باهاش حال میکنم بد!!! همش دم دستمه و کلی با هم دوست شدیم بد!

از آن طرف همان عنصره مذکوره!!! امروز نام برای من پیداکردند حسابی! به من میگویند "نازدار خانوم" که گویا نام گاوی بوده است در بلاد یو اس ای که به مادر خانومی آن عنصره و بش باجیلار شیر میداده است!

بنابراین من بعد امضاء میکنیم: نازدار خانوم – گاو محبوب!

شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
اندر حکایت دیدار یار و مابقی داستانها!

و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار اینگونه حکایت کنند که: بابا بیخیال!

در راستای سفر برخی عناصر حرف گوش نکن به تهران جهت شرکت کردن ایشان در نمایشگاه کتاب!!!! سه تفنگدار و یک عدد دارتن یان!!! عزم بر دیدار یار نمودندی!

آقا بگذریم... روز چهارشنبه گمانم در کلاس مبسوط منابع انسانی بودیم که sms آمد از همان عناصر فوق الذکر که با پائیزان هماهنگ شویم جهت ملاقات در هتلی ساعت 8 صبح روز پنجشنبه! چشم گشاده گشتیم گردیدیم زیاد و از آنجا که شارژ همی نداشتیم بیرون دویدیم جهت برقراری تماس و موفقیت حاصل نیامدی و پیام فرستادیم که اروحنا فدا ما به روز پنجشنبه در کلاس هستیم از 8 صبح تا 8 شب! و آن راننده رالی محترم نیز بر سر کارند و خلاصه دیدار میسر نگردد ... همچنان که پائیزان را در دسترس نمیباشیم و خلاصه...

سروش آمد که آدینه گاه 8 صبح رخصت دیدار حاصل است!

پس روز پنجشنبه به شدت درس خواندیم و دعوا نمودیم کمی و فال گرفتیم برای دوستان و به گمانمان دوستی نی نی در راه دارد و بگذریم و مچ بگرفتیم از دو تن از یاران و آقای آبی را ندا دادیم برای ملاقات شیخنا ساناز و روزی داشتیم پر برنامه! از آن سو مولاتنا خواهری در بستر بیماری بیوفتادی و شدیداً در تب سوختی و آه وناله نمودی و ما دلمان بر ایشان بسوختی و ناز ایشان کشیدیم و البته فایده نکرد جز آنکه خودمان تا صبح پختیم و خواهری لرزید! (علاحضرت آقای پدر کولر روشن نمودندی اما با دریچ بسته در تمام خانه جز اتاق ما! که دریچه باز بودی و از بد حادثه ما به هوای کولر شب در سالن بیتوته نموده بودیم!) شب هنگام نیز به ساعت یک بامداد بخسبیدیم و آماده گشتیم سی دیدار یار!

صبحگاه به بانگ خروس گوشیمان برخواستیم در ساعت 5 و بخسبیدیم باز و دوباره ساعت 6 برخاستیم و با آقای پدر اندکی اختلاط بنمودیم که ایشان عازم دیار غریب دماوندی بودندی و سپس مولاتنا خواهری را فرمودیم که برخیزید و ایشان را صدا نبودی و زمزمه فرمودی که " از طرف من به سان بگو خیلی دلم میخواد بیام ولی نمیتونم!" و اینچنین بود که تماس گرفتیم با آن راننده رالی و عرض نمودیم هرچه سریعتر بیایند و بعد هم در کمال پروروگی و با تأخیر فراوان رفتیم دنبال آن خانم دکتر و سپس در پی یک اقدام انتحاری رفتیم پارک پرنس و دونات ابتیاع نمودیم و عازم شدیم به مفتح! (میان برنامه: آقا من میخواستم یا بریم هتل صبحانه بخوریم و یا اینکه نون سنگک بگیریم بریم سان و آقای همجزیره اش رو برداریم و بریم پارکی جایی پیک نیک!!!! کلی کیف کنیم اما این دو خائن!!!! نگذاشتند و صبحانه میل کردند قبل از آمدن!!!!!)

پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386
مکالمه یک خیابان دوطرفه است:

یادگرفته­ام ...

که هرگاه سخنانم را برنمیتابی

مکالمه­مان را پایان­یافته فرض کنم...

تو حتی برای برخورد واژه­ها

با گوشهایت سد میسازی...

واژه­هایم را به حرفها میشکنم

میگذارم که در خاک فرو روند...

از دیده نهان شوند...

تو خشنود میشوی..

و من مینویسم...

و هر بار یک گام

دورتر میشوم!

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
صداها و بوها و طعمها
بعضی صداها و بعضی بوها برای من یادآور افراد خاصیه:

مامان:

  • عطر یاس کریستین دیور و بوی چایی ترش
  • صدای بهم خوردن دو تا النگو که سفت بهم چسبیدن و فقط گاهی یه جرینگی میکنن...
  • طعم: گریپ فروت - پرتقال - فالوده با آبلیمو فراوان

بابایی:

  • عطر coolwater و بوی حیاط بارون خورده
  • صدای رادیوی بخصوص رادیو مجلس
  • طعم: چلوکباب تابه ای با زرده تخم مرغ و سماق و کره... و آب انار

خواهری:

  • عطر HugoBass و بوی دریا 
  • صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در اتاق!
  • طعم: ژله و بستنی - بروانی

ساناز:

  • بوی قهوه و عطر شیرین
  • صدای ترمز قام قام
  • طعم: آب پرتقال و کیک کشمشی

...

 

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
سکوت
میخواهم روزه تو را بگیرم

و بعد با صدایت افطار کنم...

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
نمایشگاه بیستم

چنین روایت کنند طوطیان شکرشکن و راویان اخبار و ناقلان حکایات که...

پروشات کبیره به همراه یک فقره عمه جون قصد نمایشگاه نمودند در روز هفتم از هفته دوم اردیبهشت 1386 و روان گردیدندی به سوی آن مقر به پای پیاده که صوابش بیش بود و منافعش بیشتر که ترافیک را کس نمیتوانست برتابیدن! و سلامت در گرو در راه گام نهاندن است و بس...

پس علاحضرت و علیامخدره آقای پدر و مامان خانومی نیز روان گشتند به معایشت که علاحضرت را راهی نمایان بودی میانبر که بر سایر مخلوقات پوشیده همی بود و از الطاف ایشان چنین بود که بر خواص راه بنمایند و رنج راه هموار سازند بدایشان. مولاتنا خواهری اما عناد نمود که مادرشویش به سوی خانه روان بودی ایشان چشم بدر منتظر!!! (و از عجایب آنکه شویش هنوز بزاده نشده و مادر شویش هنوز همسر اختیار نکرده است!)

پس بدین سان آن چهارتن روانه شدندی... و در پی تذکرات شدید علاحضرت، پروشات کبیره منع شدندی از پوشیدن صندل که : کدوم عاقلی با صندل میره پیاده روی که بعد هم بگیرنش... میپوشی جوراب بپوش! و خلاصه که در راه میرفتندی و پروشات کبیره میخواندی که :

Someday I'm coming back

و والاحضرت عمه خاتون همراهی مینمود... که از دیار غریب اس ام اس رسید که معشوقه به سامان شد... و سامان باز آمد و همراهان غریو شادی سربردادندی.

و در راه انچه بر ایشان رفت هیچ نبودی جز لطافت و خوشی تا به نزدیک مصلی رسیدندی و علاحضرت و علیامخدره از همراهان جدا شدندی و عزم بازگشت نمودند....

والاحضرتین عمه خاتون و پروشات کبیره راه ادامه دادندی و پس از سردرگمی چند راه یافتندی و وارد شدند در آن مقام که البته نیک خود راهی بود دگر! پر فراز و نشیب و بی علائم مطروحه و مشروحه و در راه میباید سربزیر رفت از ترس چاه و بلندی و نشکستن پای خود و دیگران!

... پس نقشه بخواستندی مگر از آن نصیبی برند و راه بازشناسند که قبل از آن در آن مکان پای نگذاشته بودندی! آنچه در آن مقام زیاد بودی دختران پیچیده در مقنعه بودی و پسران بدلباس و البته تعداد زیادی اتوبوس اردو نائل به زیارت والاحضرتین شدندی... و ایشان با جمعیت روان گردیدندی که مسیر هیچ مشخص نمینمود و قصد ناشرین "کودک و نوجوان" نمودندی که گرچه بر ایشان سن بسیار رفته است جوان دل هستند و جوان بین... و البته پارمیدا و سفارشات مولاتنا خواهری اثر بسیار داشت در این باب! مقادیری کتاب ابتیاع نمودندی از "حسنی میخواد بابا!!!! بشه" تا "نونو..." و به جستجوی نشر کیمیا برآمدندی و آب نوشیدندی بسیار که گرما بیداد مینمود و از عجایب آنکه نشر کیمیا سردر نداشت و تنها بواسطه نام نیکش و کتب معروفش بازشناخته میشدی!
در همین جستجو کتابخانه دیجتالم کجا بود! یافتندی و مولاتنا خواهری و پروشات کبیره را نام ثبت نمودندی!
در بخش دیگر به مکان ناشرین فرنگی درآمدندی در پی کتاب مدیریت خدمات و هیچ کس از خبر نبودی و هرچه گشتندی نیافتندی و دست از پا درازتر بازگشتندی... و در راه میخرامیدند و همی میگفتند شاد باد یاد آن نمایشگاه بین المللی که گرچه ترافیکش اعصاب برباد دادی اما آدمی راه از چاه درش شناختی و به چاه نیافتی و لذت بردی!

the end

شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
پیاده رو
کاش آدمها هم فلاشر و چراغ راهنما داشتن!
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
گرمازده و تبدار... روزها را میرباییم....

جایی فراسوی لحظه ها .... من در خودم حل شده ام

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
دنیای کوچک
خداوند هر صبح دنیای کوچک را بیدار میکند

بر تن اش لباسی تازه میپوشاند

سرش را شانه میزند

و با آفتاب آرایشش میکند.

...

سپس انسانها برمیخیزند

و با گناهانشان هریک خطی بر زیبایی دنیا می افکنند.

شباهنگام

دنیا خسته

با لباسی کثیف و پاره

به آغوش خداوند باز میگردد تا با نوازشش آرام گیرد.

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
اندر حکایت سفر به زنجان
و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که...

آن سه تن {همانا شیختنا ساناز و خواهرانا و پروشات کبیره} پس از شور بسیار و یک فقره برنامه ریزی در غذاخوران "راز" و غیره در ساعت میمون سبعه الربع کم !!! روز هفتم از ماه دوم سنه 1386 عازم سفر زنجان گشتند (سلامتی خانوووومِ راننددددده صلوات!) و پس مقادیری تهران گردی در پی قطعه ای نان بالاخره در گوشه ای نانی یافتند (که البته مصرف نگردید هیچ از آنجا که شیختنا ساناز قبلاً نان سنگک ابتیاع نموده بودند جهت صبحانه) راهی بزرگراهی شدندی!

همچنان که در راه میرفتندی صحبت از دوستان نمودندی و جای سبزی گفتندی و خوردندی!!!! به مقادیر متنابه و از آنجا که برای آذوقه در اندیشه ابتیاع سس بودندی پس از شهرستان کرج ایستاندنی و مقادی متنابهی سس و پفیلا و کرانچی ابتیاع نمودندی... و باز به سفر ادامه میدادند و غیبت !! مینمودند تا بدانجا رسیدند که اندکی مانده به قریه قزوین بساط صبحانه بگسترانند کنار آبی و کامیونی و موتوری و ... و به بلع مشغول گشتند... از جمله بلعیات همانا نان سنگک بود و پنیر و کره و مربای آلبالو و کیک کشمش و چای و شکر و قهوه... و خلاصه چندان بخوردند که گمان میبردی دیگر بلع برایشان ممکن نیست ... در حیرتم از کرامات ایشان که قدرت بلع بسیار داشتندی و این ذره ای بیش نبود از قوت ایشان!

 براه افتادند پس از آن در پی حضور کامیونی دیگر و میتاختند در هوای عالی و در همین حیث بحث باقلوا به پیش آمد و مولاتنا خواهری فرمودند که در قزوین باقلوا باید خرید و پس سر ماشین بدان سو کج نمودندی و گم شدندی در قریه اینک شهر قزوین. و از عجایب آن شهر این بود که شهری بود بس وسیع و هیچکس در آن نشانی نمیدانست جز سبزه میدان و مگر جز به زجر نشانی بیان نمیکردندی و شیختنا ساناز به تهدید به پیرمردی ترشروی بفرمود که : "اینجوری نگا نکن ازت آدرس میپرسم ها!"

و از دیگر احوالاتی که بر ایشان در آن شهر رفت خبری در دست نیست جز آنکه گفتندی قزوین شهری بود ورودش با خودتان و خروجش با خدا!

 و زان پی در راه قدیم رفتندی به سوی تاکستان و منازلی کشف نمودندی بسیار فریبا و از خود عکس بگرفتندی و در همین حالات بودندی که باران باریدن گرفت. و ایشان اندکی تر گشتند به لطف الهی... و بار بربستند و راهی شدند به سوی بزرگراه و اندکی بعد خود را در مقام گنبد سلطانیه یافتندی که راه برایشان بسته بود و نائل به زیارت نیامدندی.

و چون بر ساعت نهار به شهر زنجان درآمدندی و از غیب به مولاتنا خواهری سروش واصل گردید و همسفران را به "ستاره شب" رهنمون شدندی و جمیع همسفران نهار بلعیدندی و چون از خوردن چلوکباب سلطانی و بختیاری و کوبیده فارغ آمدندی و قصد سیاحت نمودندی آسمان غریدن بگرفت و باریدن آغاز کرد و ایشان چون راه اینچنین دیدند به سوی کاشانه خویش روان گردیدند ... مگر در راه نمانند به واسطه باران... که خطر ترکیدن وجود میداشت و بازگشت به طبیعت مشکل می نمود!

الغرض که مدتی نیز در بارانهای شدید به نوشیدن قهوه مبادرت ورزدیدند و چون چنین گشت طبیعت ایشان را الخصوص مولاتنا خواهری را به خویش میخواند همی و مولاتنا امتناع میورزید تا تهران! و در اندک زمانی باران چنان شدت گرفت که شیختنا ساناز دیدی نداشتند نسبت به جاده و راهوار از بهر میرفتند و پروشات کبیره تلاش مینمودندی تا با موسیقی ریتمیک از فشار روانی وارده بکاهند و افاقه نمینمود. (و الحق که شیختنا راننده ای هستند قابل و زنده بودن این سه فقره مدیون دست فرمان خوب ایشان است و بس!)

 علی ای حال تمامی راه فلاشرهای خودروشان چشمک میزدی و برخی از ایشان از خیسی میلرزیدنی و خوش میگذراندی... و بدین منوال بود تا به کرج رسیدندی و ترافیک مسابقه فوتبال آغاز شدی و ایشان را ساعتی چند طول کشید تا به منزلگاه مقصود رسیدندی و غش کردندی!

---- ساناز جون قربون برم... دستت درد نکنه!

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
نمیدونم چرا این روزها همش خانومهای تپل چادری میبینم که با من سوار تاکسی میشن...

میدونین از همین خانومهایی که چادر رو لوله میکنن زیر دستشون و قل میخورن میان تو و زیر چادرشون پیرهن میپوشن طلایی و جیگیل ویگیل...

نوستالژیک شدم واسه بچه شهرستانیها...

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
5 آرزو...
فاطیما جان دعوتم کرده 5 تا آرزوم رو بنویسم... من کلی آرزو دست یافتنی و دست نیافتنی که نمیتونم بینشون انتخاب کنم:
اول: یک خونه داشته باشم با حیاط بزرگ و شیروانی و اتاقهای بزرگ
دوم: تو همون خونه یک اتاق داشته باشم پر مخده و بالش و شرقی شرقی و یک اتاق دو طبقه پر از کتاب (مثل دیو و دلبر)
سوم: سلامتی خانواده و دوستام
چهارم: دختر خوبی شدن
پنجم: زودتر از همه کسانی که دوستشون دارم بمیرم...
حالا منم دعوت میکنم از:
و ... هرکی که دوست داره تا تو بازی شرکت کنه
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
مرگبار
با سکوت تنبیه ام میکنی...

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
ترافیک
از ترافیک خوشم میاد... یه جورایی به آدما موقعیت این رو میده که قصه های هم رو ببینن و آهنگ زندگی بقیه رو بشنون اگه بخوان...

میشه واسه اون پیرمرد با سیگارش یه قصه ساخت که توش دخترش رو عروس کرده و برای اون یکی که با یاری قرار داره... و اون یکی که پسرش ازش بستنی خواسته...

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
شاکی
یک چیز رو یاد بگیر!

به smsهای بی جواب عادت کن!

...

پینوشت: همچنین به پستهای بی کامنت!!!!!

شنبه یکم اردیبهشت 1386
غوطه ور
خاک در آغوشم میگیرد

آفتاب روی سپیدی تنم بازی میکند

و باد...

برای موهایم قصه میگوید.

نگاهت از من نمیگذرد...

روی نگاهم ته نشین میشود

و خاکستر چشمانت دریای وجودم میشود.

شنبه یکم اردیبهشت 1386
آسمون خاک
روی زمین با بدنم نقش ستاره میکشم...