تبليغاتX
روزگاری یک پروشات...
مجبورم! میفهمی؟
اهم!

برد تیم صبا باطری رو صمیمانه به خواهری و سایر fanهای محترمه تبریک و شادباش عرض نموده و از اتمام موسم جیغهای بنفش بسیار خشنودیم.

امضاء:

نازدار خانوم - گاو محبوب!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
این خواهری ما چیزیش نشده... یه خوده مریضه! سرما خورده... ما رو مرده!

راستی...

من شدیداْ پایه ام بابت بستنی سنتی!!!! و فالوده البته! به شرطی که... من لیس آخر رو بزنم!

نازدار خانوم -  گاو محبوب

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آقا ما که آخر نفهمیدیم این ماجرای سه ف چه هست! حالا چرا ف؟ نه لام نه میم نه نون (نون سنگک - تافتون - بربری) نه گاف نه کاف نه الف... فقط ف؟

من که به فاطیما جان گفته بودم:

فکر

فالوده

فاجعه

فرمانگزاری

فرمانروایی

فرمانداری

...

آهان فقط سه تا؟

فالوده - فالوده بستنی - هویج بستنی!

قربان شما: نازدارخانوم - گاو محبوب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

این ساناز خانوم در راستای طرح " به یک نویسنده بد یک دفتر یادداشت خوب بده شاید آدم شد!" برای ما یک عدد دفترجه باحال ابتیاع نموده اند من باب عیدی! دل همه تون بسوزه دارم باهاش حال میکنم بد!!! همش دم دستمه و کلی با هم دوست شدیم بد!

از آن طرف همان عنصره مذکوره!!! امروز نام برای من پیداکردند حسابی! به من میگویند "نازدار خانوم" که گویا نام گاوی بوده است در بلاد یو اس ای که به مادر خانومی آن عنصره و بش باجیلار شیر میداده است!

بنابراین من بعد امضاء میکنیم: نازدار خانوم – گاو محبوب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار اینگونه حکایت کنند که: بابا بیخیال!

در راستای سفر برخی عناصر حرف گوش نکن به تهران جهت شرکت کردن ایشان در نمایشگاه کتاب!!!! سه تفنگدار و یک عدد دارتن یان!!! عزم بر دیدار یار نمودندی!

آقا بگذریم... روز چهارشنبه گمانم در کلاس مبسوط منابع انسانی بودیم که sms آمد از همان عناصر فوق الذکر که با پائیزان هماهنگ شویم جهت ملاقات در هتلی ساعت 8 صبح روز پنجشنبه! چشم گشاده گشتیم گردیدیم زیاد و از آنجا که شارژ همی نداشتیم بیرون دویدیم جهت برقراری تماس و موفقیت حاصل نیامدی و پیام فرستادیم که اروحنا فدا ما به روز پنجشنبه در کلاس هستیم از 8 صبح تا 8 شب! و آن راننده رالی محترم نیز بر سر کارند و خلاصه دیدار میسر نگردد ... همچنان که پائیزان را در دسترس نمیباشیم و خلاصه...

سروش آمد که آدینه گاه 8 صبح رخصت دیدار حاصل است!

پس روز پنجشنبه به شدت درس خواندیم و دعوا نمودیم کمی و فال گرفتیم برای دوستان و به گمانمان دوستی نی نی در راه دارد و بگذریم و مچ بگرفتیم از دو تن از یاران و آقای آبی را ندا دادیم برای ملاقات شیخنا ساناز و روزی داشتیم پر برنامه! از آن سو مولاتنا خواهری در بستر بیماری بیوفتادی و شدیداً در تب سوختی و آه وناله نمودی و ما دلمان بر ایشان بسوختی و ناز ایشان کشیدیم و البته فایده نکرد جز آنکه خودمان تا صبح پختیم و خواهری لرزید! (علاحضرت آقای پدر کولر روشن نمودندی اما با دریچ بسته در تمام خانه جز اتاق ما! که دریچه باز بودی و از بد حادثه ما به هوای کولر شب در سالن بیتوته نموده بودیم!) شب هنگام نیز به ساعت یک بامداد بخسبیدیم و آماده گشتیم سی دیدار یار!

صبحگاه به بانگ خروس گوشیمان برخواستیم در ساعت 5 و بخسبیدیم باز و دوباره ساعت 6 برخاستیم و با آقای پدر اندکی اختلاط بنمودیم که ایشان عازم دیار غریب دماوندی بودندی و سپس مولاتنا خواهری را فرمودیم که برخیزید و ایشان را صدا نبودی و زمزمه فرمودی که " از طرف من به سان بگو خیلی دلم میخواد بیام ولی نمیتونم!" و اینچنین بود که تماس گرفتیم با آن راننده رالی و عرض نمودیم هرچه سریعتر بیایند و بعد هم در کمال پروروگی و با تأخیر فراوان رفتیم دنبال آن خانم دکتر و سپس در پی یک اقدام انتحاری رفتیم پارک پرنس و دونات ابتیاع نمودیم و عازم شدیم به مفتح! (میان برنامه: آقا من میخواستم یا بریم هتل صبحانه بخوریم و یا اینکه نون سنگک بگیریم بریم سان و آقای همجزیره اش رو برداریم و بریم پارکی جایی پیک نیک!!!! کلی کیف کنیم اما این دو خائن!!!! نگذاشتند و صبحانه میل کردند قبل از آمدن!!!!!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

یادگرفته­ام ...

که هرگاه سخنانم را برنمیتابی

مکالمه­مان را پایان­یافته فرض کنم...

تو حتی برای برخورد واژه­ها

با گوشهایت سد میسازی...

واژه­هایم را به حرفها میشکنم

میگذارم که در خاک فرو روند...

از دیده نهان شوند...

تو خشنود میشوی..

و من مینویسم...

و هر بار یک گام

دورتر میشوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
بعضی صداها و بعضی بوها برای من یادآور افراد خاصیه:

مامان:

  • عطر یاس کریستین دیور و بوی چایی ترش
  • صدای بهم خوردن دو تا النگو که سفت بهم چسبیدن و فقط گاهی یه جرینگی میکنن...
  • طعم: گریپ فروت - پرتقال - فالوده با آبلیمو فراوان

بابایی:

  • عطر coolwater و بوی حیاط بارون خورده
  • صدای رادیوی بخصوص رادیو مجلس
  • طعم: چلوکباب تابه ای با زرده تخم مرغ و سماق و کره... و آب انار

خواهری:

  • عطر HugoBass و بوی دریا 
  • صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در اتاق!
  • طعم: ژله و بستنی - بروانی

ساناز:

  • بوی قهوه و عطر شیرین
  • صدای ترمز قام قام
  • طعم: آب پرتقال و کیک کشمشی

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
میخواهم روزه تو را بگیرم

و بعد با صدایت افطار کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط پروشات | 

چنین روایت کنند طوطیان شکرشکن و راویان اخبار و ناقلان حکایات که...

پروشات کبیره به همراه یک فقره عمه جون قصد نمایشگاه نمودند در روز هفتم از هفته دوم اردیبهشت 1386 و روان گردیدندی به سوی آن مقر به پای پیاده که صوابش بیش بود و منافعش بیشتر که ترافیک را کس نمیتوانست برتابیدن! و سلامت در گرو در راه گام نهاندن است و بس...

پس علاحضرت و علیامخدره آقای پدر و مامان خانومی نیز روان گشتند به معایشت که علاحضرت را راهی نمایان بودی میانبر که بر سایر مخلوقات پوشیده همی بود و از الطاف ایشان چنین بود که بر خواص راه بنمایند و رنج راه هموار سازند بدایشان. مولاتنا خواهری اما عناد نمود که مادرشویش به سوی خانه روان بودی ایشان چشم بدر منتظر!!! (و از عجایب آنکه شویش هنوز بزاده نشده و مادر شویش هنوز همسر اختیار نکرده است!)

پس بدین سان آن چهارتن روانه شدندی... و در پی تذکرات شدید علاحضرت، پروشات کبیره منع شدندی از پوشیدن صندل که : کدوم عاقلی با صندل میره پیاده روی که بعد هم بگیرنش... میپوشی جوراب بپوش! و خلاصه که در راه میرفتندی و پروشات کبیره میخواندی که :

Someday I'm coming back

و والاحضرت عمه خاتون همراهی مینمود... که از دیار غریب اس ام اس رسید که معشوقه به سامان شد... و سامان باز آمد و همراهان غریو شادی سربردادندی.

و در راه انچه بر ایشان رفت هیچ نبودی جز لطافت و خوشی تا به نزدیک مصلی رسیدندی و علاحضرت و علیامخدره از همراهان جدا شدندی و عزم بازگشت نمودند....

والاحضرتین عمه خاتون و پروشات کبیره راه ادامه دادندی و پس از سردرگمی چند راه یافتندی و وارد شدند در آن مقام که البته نیک خود راهی بود دگر! پر فراز و نشیب و بی علائم مطروحه و مشروحه و در راه میباید سربزیر رفت از ترس چاه و بلندی و نشکستن پای خود و دیگران!

... پس نقشه بخواستندی مگر از آن نصیبی برند و راه بازشناسند که قبل از آن در آن مکان پای نگذاشته بودندی! آنچه در آن مقام زیاد بودی دختران پیچیده در مقنعه بودی و پسران بدلباس و البته تعداد زیادی اتوبوس اردو نائل به زیارت والاحضرتین شدندی... و ایشان با جمعیت روان گردیدندی که مسیر هیچ مشخص نمینمود و قصد ناشرین "کودک و نوجوان" نمودندی که گرچه بر ایشان سن بسیار رفته است جوان دل هستند و جوان بین... و البته پارمیدا و سفارشات مولاتنا خواهری اثر بسیار داشت در این باب! مقادیری کتاب ابتیاع نمودندی از "حسنی میخواد بابا!!!! بشه" تا "نونو..." و به جستجوی نشر کیمیا برآمدندی و آب نوشیدندی بسیار که گرما بیداد مینمود و از عجایب آنکه نشر کیمیا سردر نداشت و تنها بواسطه نام نیکش و کتب معروفش بازشناخته میشدی!
در همین جستجو کتابخانه دیجتالم کجا بود! یافتندی و مولاتنا خواهری و پروشات کبیره را نام ثبت نمودندی!
در بخش دیگر به مکان ناشرین فرنگی درآمدندی در پی کتاب مدیریت خدمات و هیچ کس از خبر نبودی و هرچه گشتندی نیافتندی و دست از پا درازتر بازگشتندی... و در راه میخرامیدند و همی میگفتند شاد باد یاد آن نمایشگاه بین المللی که گرچه ترافیکش اعصاب برباد دادی اما آدمی راه از چاه درش شناختی و به چاه نیافتی و لذت بردی!

the end

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
کاش آدمها هم فلاشر و چراغ راهنما داشتن!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
گرمازده و تبدار... روزها را میرباییم....

جایی فراسوی لحظه ها .... من در خودم حل شده ام

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
خداوند هر صبح دنیای کوچک را بیدار میکند

بر تن اش لباسی تازه میپوشاند

سرش را شانه میزند

و با آفتاب آرایشش میکند.

...

سپس انسانها برمیخیزند

و با گناهانشان هریک خطی بر زیبایی دنیا می افکنند.

شباهنگام

دنیا خسته

با لباسی کثیف و پاره

به آغوش خداوند باز میگردد تا با نوازشش آرام گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که...

آن سه تن {همانا شیختنا ساناز و خواهرانا و پروشات کبیره} پس از شور بسیار و یک فقره برنامه ریزی در غذاخوران "راز" و غیره در ساعت میمون سبعه الربع کم !!! روز هفتم از ماه دوم سنه 1386 عازم سفر زنجان گشتند (سلامتی خانوووومِ راننددددده صلوات!) و پس مقادیری تهران گردی در پی قطعه ای نان بالاخره در گوشه ای نانی یافتند (که البته مصرف نگردید هیچ از آنجا که شیختنا ساناز قبلاً نان سنگک ابتیاع نموده بودند جهت صبحانه) راهی بزرگراهی شدندی!

همچنان که در راه میرفتندی صحبت از دوستان نمودندی و جای سبزی گفتندی و خوردندی!!!! به مقادیر متنابه و از آنجا که برای آذوقه در اندیشه ابتیاع سس بودندی پس از شهرستان کرج ایستاندنی و مقادی متنابهی سس و پفیلا و کرانچی ابتیاع نمودندی... و باز به سفر ادامه میدادند و غیبت !! مینمودند تا بدانجا رسیدند که اندکی مانده به قریه قزوین بساط صبحانه بگسترانند کنار آبی و کامیونی و موتوری و ... و به بلع مشغول گشتند... از جمله بلعیات همانا نان سنگک بود و پنیر و کره و مربای آلبالو و کیک کشمش و چای و شکر و قهوه... و خلاصه چندان بخوردند که گمان میبردی دیگر بلع برایشان ممکن نیست ... در حیرتم از کرامات ایشان که قدرت بلع بسیار داشتندی و این ذره ای بیش نبود از قوت ایشان!

 براه افتادند پس از آن در پی حضور کامیونی دیگر و میتاختند در هوای عالی و در همین حیث بحث باقلوا به پیش آمد و مولاتنا خواهری فرمودند که در قزوین باقلوا باید خرید و پس سر ماشین بدان سو کج نمودندی و گم شدندی در قریه اینک شهر قزوین. و از عجایب آن شهر این بود که شهری بود بس وسیع و هیچکس در آن نشانی نمیدانست جز سبزه میدان و مگر جز به زجر نشانی بیان نمیکردندی و شیختنا ساناز به تهدید به پیرمردی ترشروی بفرمود که : "اینجوری نگا نکن ازت آدرس میپرسم ها!"

و از دیگر احوالاتی که بر ایشان در آن شهر رفت خبری در دست نیست جز آنکه گفتندی قزوین شهری بود ورودش با خودتان و خروجش با خدا!

 و زان پی در راه قدیم رفتندی به سوی تاکستان و منازلی کشف نمودندی بسیار فریبا و از خود عکس بگرفتندی و در همین حالات بودندی که باران باریدن گرفت. و ایشان اندکی تر گشتند به لطف الهی... و بار بربستند و راهی شدند به سوی بزرگراه و اندکی بعد خود را در مقام گنبد سلطانیه یافتندی که راه برایشان بسته بود و نائل به زیارت نیامدندی.

و چون بر ساعت نهار به شهر زنجان درآمدندی و از غیب به مولاتنا خواهری سروش واصل گردید و همسفران را به "ستاره شب" رهنمون شدندی و جمیع همسفران نهار بلعیدندی و چون از خوردن چلوکباب سلطانی و بختیاری و کوبیده فارغ آمدندی و قصد سیاحت نمودندی آسمان غریدن بگرفت و باریدن آغاز کرد و ایشان چون راه اینچنین دیدند به سوی کاشانه خویش روان گردیدند ... مگر در راه نمانند به واسطه باران... که خطر ترکیدن وجود میداشت و بازگشت به طبیعت مشکل می نمود!

الغرض که مدتی نیز در بارانهای شدید به نوشیدن قهوه مبادرت ورزدیدند و چون چنین گشت طبیعت ایشان را الخصوص مولاتنا خواهری را به خویش میخواند همی و مولاتنا امتناع میورزید تا تهران! و در اندک زمانی باران چنان شدت گرفت که شیختنا ساناز دیدی نداشتند نسبت به جاده و راهوار از بهر میرفتند و پروشات کبیره تلاش مینمودندی تا با موسیقی ریتمیک از فشار روانی وارده بکاهند و افاقه نمینمود. (و الحق که شیختنا راننده ای هستند قابل و زنده بودن این سه فقره مدیون دست فرمان خوب ایشان است و بس!)

 علی ای حال تمامی راه فلاشرهای خودروشان چشمک میزدی و برخی از ایشان از خیسی میلرزیدنی و خوش میگذراندی... و بدین منوال بود تا به کرج رسیدندی و ترافیک مسابقه فوتبال آغاز شدی و ایشان را ساعتی چند طول کشید تا به منزلگاه مقصود رسیدندی و غش کردندی!

---- ساناز جون قربون برم... دستت درد نکنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
نمیدونم چرا این روزها همش خانومهای تپل چادری میبینم که با من سوار تاکسی میشن...

میدونین از همین خانومهایی که چادر رو لوله میکنن زیر دستشون و قل میخورن میان تو و زیر چادرشون پیرهن میپوشن طلایی و جیگیل ویگیل...

نوستالژیک شدم واسه بچه شهرستانیها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
فاطیما جان دعوتم کرده 5 تا آرزوم رو بنویسم... من کلی آرزو دست یافتنی و دست نیافتنی که نمیتونم بینشون انتخاب کنم:
اول: یک خونه داشته باشم با حیاط بزرگ و شیروانی و اتاقهای بزرگ
دوم: تو همون خونه یک اتاق داشته باشم پر مخده و بالش و شرقی شرقی و یک اتاق دو طبقه پر از کتاب (مثل دیو و دلبر)
سوم: سلامتی خانواده و دوستام
چهارم: دختر خوبی شدن
پنجم: زودتر از همه کسانی که دوستشون دارم بمیرم...
حالا منم دعوت میکنم از:
و ... هرکی که دوست داره تا تو بازی شرکت کنه
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
با سکوت تنبیه ام میکنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
از ترافیک خوشم میاد... یه جورایی به آدما موقعیت این رو میده که قصه های هم رو ببینن و آهنگ زندگی بقیه رو بشنون اگه بخوان...

میشه واسه اون پیرمرد با سیگارش یه قصه ساخت که توش دخترش رو عروس کرده و برای اون یکی که با یاری قرار داره... و اون یکی که پسرش ازش بستنی خواسته...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
یک چیز رو یاد بگیر!

به smsهای بی جواب عادت کن!

...

پینوشت: همچنین به پستهای بی کامنت!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
خاک در آغوشم میگیرد

آفتاب روی سپیدی تنم بازی میکند

و باد...

برای موهایم قصه میگوید.

نگاهت از من نمیگذرد...

روی نگاهم ته نشین میشود

و خاکستر چشمانت دریای وجودم میشود.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
روی زمین با بدنم نقش ستاره میکشم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من این قالبم رو دوست ندارم که!

پیوندهای روزانه
صحرای رز
آبدارخونه
سایت کتابخونها
سان
خان داداشم... امیدم... حاج علی سان
روزنویسهای یک فیزیک دان
جزیره تنهایی
ساناز خانوم گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
شپلتکو! (یک راز بین نویسنده اش و یکی دیگه!)
من در دويچه وله
خاطرات پريس
بلاگ پرشنیها...
خونه بلاگسپات اون ور آب
خونه بلاگسپات این ور آب
سانازززززززززز
حنا خانوم در جزیره تنهاییش
روزنویسهای یک فیزیک دان
خان داداش امید
سان... توجه دارید که چرت و پرت رو تعطیل کرده!
کلئوپاترا و زندگی ملکه ایش
صابخونه (علیرضا شیرازی)
شانتال...
حافظم
شوریده
فاطیما جونم
مهتا
خان عمو - سهیل - بابای روزبه
ابدارخونه عموسهیل
پشت کوه
شایان و صحرای رزش
دکتر بابک خان!!!!
داستانهای تصویری دکتر جان
دریم... مریم جون
یادداشتهای یک دختر ترشیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM