و طوطیان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که...
آن سه تن {همانا شیختنا ساناز و خواهرانا و پروشات کبیره} پس از شور بسیار و یک فقره برنامه ریزی در غذاخوران "راز" و غیره در ساعت میمون سبعه الربع کم !!! روز هفتم از ماه دوم سنه 1386 عازم سفر زنجان گشتند (سلامتی خانوووومِ راننددددده صلوات!) و پس مقادیری تهران گردی در پی قطعه ای نان بالاخره در گوشه ای نانی یافتند (که البته مصرف نگردید هیچ از آنجا که شیختنا ساناز قبلاً نان سنگک ابتیاع نموده بودند جهت صبحانه) راهی بزرگراهی شدندی!
همچنان که در راه میرفتندی صحبت از دوستان نمودندی و جای سبزی گفتندی و خوردندی!!!! به مقادیر متنابه و از آنجا که برای آذوقه در اندیشه ابتیاع سس بودندی پس از شهرستان کرج ایستاندنی و مقادی متنابهی سس و پفیلا و کرانچی ابتیاع نمودندی... و باز به سفر ادامه میدادند و غیبت !! مینمودند تا بدانجا رسیدند که اندکی مانده به قریه قزوین بساط صبحانه بگسترانند کنار آبی و کامیونی و موتوری و ... و به بلع مشغول گشتند... از جمله بلعیات همانا نان سنگک بود و پنیر و کره و مربای آلبالو و کیک کشمش و چای و شکر و قهوه... و خلاصه چندان بخوردند که گمان میبردی دیگر بلع برایشان ممکن نیست ... در حیرتم از کرامات ایشان که قدرت بلع بسیار داشتندی و این ذره ای بیش نبود از قوت ایشان!
براه افتادند پس از آن در پی حضور کامیونی دیگر و میتاختند در هوای عالی و در همین حیث بحث باقلوا به پیش آمد و مولاتنا خواهری فرمودند که در قزوین باقلوا باید خرید و پس سر ماشین بدان سو کج نمودندی و گم شدندی در قریه اینک شهر قزوین. و از عجایب آن شهر این بود که شهری بود بس وسیع و هیچکس در آن نشانی نمیدانست جز سبزه میدان و مگر جز به زجر نشانی بیان نمیکردندی و شیختنا ساناز به تهدید به پیرمردی ترشروی بفرمود که : "اینجوری نگا نکن ازت آدرس میپرسم ها!"
و از دیگر احوالاتی که بر ایشان در آن شهر رفت خبری در دست نیست جز آنکه گفتندی قزوین شهری بود ورودش با خودتان و خروجش با خدا!
و زان پی در راه قدیم رفتندی به سوی تاکستان و منازلی کشف نمودندی بسیار فریبا و از خود عکس بگرفتندی و در همین حالات بودندی که باران باریدن گرفت. و ایشان اندکی تر گشتند به لطف الهی... و بار بربستند و راهی شدند به سوی بزرگراه و اندکی بعد خود را در مقام گنبد سلطانیه یافتندی که راه برایشان بسته بود و نائل به زیارت نیامدندی.
و چون بر ساعت نهار به شهر زنجان درآمدندی و از غیب به مولاتنا خواهری سروش واصل گردید و همسفران را به "ستاره شب" رهنمون شدندی و جمیع همسفران نهار بلعیدندی و چون از خوردن چلوکباب سلطانی و بختیاری و کوبیده فارغ آمدندی و قصد سیاحت نمودندی آسمان غریدن بگرفت و باریدن آغاز کرد و ایشان چون راه اینچنین دیدند به سوی کاشانه خویش روان گردیدند ... مگر در راه نمانند به واسطه باران... که خطر ترکیدن وجود میداشت و بازگشت به طبیعت مشکل می نمود!
الغرض که مدتی نیز در بارانهای شدید به نوشیدن قهوه مبادرت ورزدیدند و چون چنین گشت طبیعت ایشان را الخصوص مولاتنا خواهری را به خویش میخواند همی و مولاتنا امتناع میورزید تا تهران! و در اندک زمانی باران چنان شدت گرفت که شیختنا ساناز دیدی نداشتند نسبت به جاده و راهوار از بهر میرفتند و پروشات کبیره تلاش مینمودندی تا با موسیقی ریتمیک از فشار روانی وارده بکاهند و افاقه نمینمود. (و الحق که شیختنا راننده ای هستند قابل و زنده بودن این سه فقره مدیون دست فرمان خوب ایشان است و بس!)
علی ای حال تمامی راه فلاشرهای خودروشان چشمک میزدی و برخی از ایشان از خیسی میلرزیدنی و خوش میگذراندی... و بدین منوال بود تا به کرج رسیدندی و ترافیک مسابقه فوتبال آغاز شدی و ایشان را ساعتی چند طول کشید تا به منزلگاه مقصود رسیدندی و غش کردندی!
---- ساناز جون قربون برم... دستت درد نکنه!