![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
اگر در سالهای دهه ۳۰ بودیم چه میکردیم در یک کافه در خیابان شاه؟
از مصدق حرف میزدیم و هدایت؟ و از نفت؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
دوستت دارم ... بی هیاهو.
با من چه کرده ای؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
دوست داشتنت آزارم میدهد...
دوست داشتنم آزارت میدهد... هیچ میدانی ما به این زجر محتاجیم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری تو نارگیل فرنگی خم میشه طرفم و میگه:
میشه با لپ شما خمیربازی کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|