تبليغاتX
روزگاری یک پروشات...
مجبورم! میفهمی؟
واژه ها سوار بر امواج

با من برخورد میکنند.

می شکنند

می شکفند

و از من میگذرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
عاشق اسلیمی ام

خطوط انعطاف پذیر

قابل پیگیری

و بی انتها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
و من جاودانه میشوم.... در نگاه تو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
از کدام بخشهای ذهنم در من رسوب میکنی؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
دوست داشتنت... مثل باران بهار است

تند

سریع

منقطع

خیس آبم میکند

و بعد

رهایم میکند

تا در نور کم رمق خورشید خشک شوم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
- تصمیم گرفتم که از یک همکارم خوشم اومده... خیلی پسر خوبی فقط حیف که نامزد داره...
- خب چه اشکالی داره؟
- خب یعنی که قبلاً گرفتنش دیگه...
- برو بابا... امروزه روز دیگه عقد و عروسی هم معنی تعهد نمیده...
 بی خیال!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

نامت مانند معجزه ای کلید لبخند لبهای پسرک فروشنده است.

انگار از طلا ساخته باشندت

نامت مجوز عبور از مرزهای بی نامی است

نام تو....

نام من... است!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

دستهایم را قفل میکنم

 و به سادگی نگاهم را از تو میدزدم.

چند روز است در مورد تو ننوشته ام و باید بنویسم.

یادم نمی آید جزئیات را

کافه کتاب را بخاطر می آورم

و دوست داشتنت را....

کافی نیست؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

باد ورقهایم را

همراه با یادت با خود برد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

بوی سیگارهای پی در پی ات

با بوی قهوه ام آمیخته است.

قهوه ام را تلخ مینوشم

و سرفه میکنم.

حتی برنمیگردی.

با انگشتانم روی میز ضرب میگیرم

سرت را در جهت صدا خم میکنی

و دوستم نداری.

از سیگارهایت متنفرم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

کوچولوها کنار هم نشسته اند و باهم نوک بازی میکنند.

چشمانشان برای هم قصه میگوید

پچ پچ میکنند و میخندند.

حسودی ام میشود...

دلم برایت تنگ است.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
به شرطی که فاطیما جان ۱۰ تا کار رو بنویسه
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

فوری

فوری

به یک عدد گوش شنوا جهت غر زدن نیازمندیم!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
کشف شدم! نقطه سرخط

.

.

.

و تمام

Who's Next؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
چیز خوبیه که من ندارم...

زود خسته میشم

زود بهم بر میخوره

زود خوابم میبره

زود دلزده میشم...

فقط نمیدونم چرا زود فراموش نمیکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
من دیگه اینجا نمینویسم!!!!!!

اون خونه که بودم میگفتید کامنت گذاشتن سخته... اینجا که...

ببینم بعد اینهمه غر زدن فقط میخواستین کار من رو زیاد کنید؟

باور کنید خودم به اندازه کافی کار دارم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
هرچه میگویی انجام میدهم
انگار عروسک خیمه شب بازی باشم
در هجوم باد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
لبهایم برای بوسه ساخته نشده اند

ساخته شده اند که ترانه بگویند

و تو هرگز نخواهی دانست

ترانه هایی را که نمیسرایند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
من بعد از این امضاء میکنم:

ژروشات...

بهتر نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
مثل اینکه منتظر باشم

و اعصابم کش اومده... مثل پنیر لازانیا...

-----

ژینوشت: هنوز مرده شور بلاگفاتون رو ببرن با این ژ و پ اش!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
یک روز سرد زمستون فرشته ها منو رو زمین جا گذاشتن...
حالا هرجا میرم سراغ اون فرشته ای رو میگیرم که انگشتش رو گذاشت روی چونم و بهم گفت: "گریه نکن کوچولو ... زود میام دنبالت..." و هنوز که هنوزه نیومده...
میخوام بهش بگم که جای انگشتش حالا جای بوسه دلدارمه
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
همیشه رو بازی کرده ام
به خودم قول داده ام که بازی نکنم
میترسم
و بازی میکنم
اشتباه میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
دوستی ساده
همزبانی بی انتظار
و سایه ای برای آرمیدن
و آزادی...
و نفس کشیدن در هوای صبح برفی
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
بلوط (لوا زند) رو میشناسید... تو این پست آخرش(مرده شور این بلاگفا رو واقعاْ ببره با این ژ و پ اش) یک چیزی گفته راجع به لیست "باید ببینم قبل از اینکه بمیرم" فکر کردم... خوب بد نیست با این هم بازی کنیم...

یعنی حداقل ۵ تا کاری رو بنویسیم که دلمون میخواد حتماْ قبل از مردن انجام بدیم: (میدونم.. میدونم... خیلی لوسه... خیلی بیمزه است... خیلی یخه... و بعدش هم من همچنین آدمی نیستم که "موج" راه بندازم اما امتحشانش که ضرر نداره... داره؟)

خودم شروع میکنم که توش حرف در نیاد:

۱- قبل از اینکه بمیرم حتماْ باید یک سفر دور دنیا برم.

۲- حتماْ باید یک کنسرت Westlife رو از نزدیک ببینم.

۳- یک ببر رو نوازش کنم.

۴- در اقیانوس شنا کنم.

۵- یاد بگیرم که پیانو بزنم.

۶- یک کلبه در انتهای جهان برای خودم داشته باشم.

۷- الی رو دوباره ببینم.

۸- به یک نفر بگم که با من چه کرده...

۹- از یک نفر عذرخواهی کنم

۱۰ - یک نفر رو بکشم!

-----

حالا دعوت میکنم از دوستانم... ساناز ، حنا ، امید، سانولی ، و مجی که بازی رو ادامه بدن... اگه دلشون خواست...

ساناز نوشته...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
دلتنگ یک هم آغوشی ساده ام


با عطر نرگسهای زیر باران
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
همیشه همین طور اتفاق میافته...
می آیند
قصه میگویند
و "تق" ناپدید میشوند...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
به ناهار دعوتم میکنی.
بدون توجه میکاویم.
من میگویم و تو گوش میکنی.
میپرسی... جواب میگویم. بحث بهانه است ، مرا میجویی...
جدا میشویم
و باز بهانه ای می یابی
قرار میگذاریم...
Don't Read To much into it!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
کریستین بوبن گفته:
لوئیز طاقت فرسا ترین دردی بود که میتوانستم به آن مبتلا شوم و نیز تنها درمان آن درد بود
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
یک شب عشق با من قرار شام گذاشت...

و هرگز نیامد... 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
خودمونیم ها... مرده شور این بلاگفاتون رو نبرن! به جای پ میزنه ژ!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
کسی اینجا هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من این قالبم رو دوست ندارم که!

پیوندهای روزانه
صحرای رز
آبدارخونه
سایت کتابخونها
سان
خان داداشم... امیدم... حاج علی سان
روزنویسهای یک فیزیک دان
جزیره تنهایی
ساناز خانوم گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
شپلتکو! (یک راز بین نویسنده اش و یکی دیگه!)
من در دويچه وله
خاطرات پريس
بلاگ پرشنیها...
خونه بلاگسپات اون ور آب
خونه بلاگسپات این ور آب
سانازززززززززز
حنا خانوم در جزیره تنهاییش
روزنویسهای یک فیزیک دان
خان داداش امید
سان... توجه دارید که چرت و پرت رو تعطیل کرده!
کلئوپاترا و زندگی ملکه ایش
صابخونه (علیرضا شیرازی)
شانتال...
حافظم
شوریده
فاطیما جونم
مهتا
خان عمو - سهیل - بابای روزبه
ابدارخونه عموسهیل
پشت کوه
شایان و صحرای رزش
دکتر بابک خان!!!!
داستانهای تصویری دکتر جان
دریم... مریم جون
یادداشتهای یک دختر ترشیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM