تبليغاتX
روزگاری یک پروشات...
مجبورم! میفهمی؟
یکی از همین روزها همه آن پله های ممنوعه را میدوم تا طبقه تو! و هیچ کِر1 هم نمیکنم که همسایه هایت از پشت پنجره های با پرده پوشیده شده و از چشمی درهایشان مرا میپایند!

یکی از همین روزها، در حالی که هنوز نفس نفس میزنم از دویدن آن همه پله بالا، چمدانم را رها میکنم کنار در و خودم را پرتاب میکنم در آغوشی که هنوز شگفتزده است از جسارت حضور بی پروایم!

یکی از همین روزها، رها میکنم مان از قید و بند پیچیدگیهای بی انصاف هر رابطه... پالتویم را میاندازم روی کنسول کنار در و به خوش آمدگوییت نوینگلی2 لبخند میزنم...

یکی از همین روزها، از خواب بیدار میشوم و تو هنوز هم رفته ای...


 care1

2 Knowingly

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
این "هنوز" رو یادتون هست؟ یک جواب دیگه هم داره:

- من هنوز دوستت دارم.

+ "هنوز" برا من وقتی مُرد که بهت التماس کردم و نیم نگاهی نکردی و رفتی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آواره هستم بين آينده هاي متعددي كه هيچ يك را نميتوانم داشته باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
- من هنوز دوستت دارم!

این جمله دو تا جواب داره:

+ این هنوز از کی شروع شده ما بیخبریم؟

یا

+ حالا خیلی کار داره تا واسه ما هنوز شروع بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
بعضی رویاها، رویاهای ما نیستد اما وقتی کمترین انتظارشان داری میآیند دم در چشمخانه ات و رژه میروند!

پیش میآید که آدم خودش را میبیند که سرخوش از سر کوچه میپیچد داخل، نان باگت و بروتشنش داخل این پاکتهای کاهی زیر یک بغلش است و بطری شیر و خردریزهای دیگر توی آن یکی دستش، کیفش را داده عقب روی شانه اش و قدمهایش را با ریتم آهنگ توی گوشش تنظیم کرده، یادش هم بوده که برای ویلونیست سر کوچه به شکرانه موسیقی خوبش چند تا سکه گذاشته باشد.

بعدتر لابد خودش را نگاه میکند که چطور با وجود هدفون توی گوشش با آقای همسایه - که در را برایش باز کرده- خوش و بش میکند و وقتی وارد آسانسور میشود اول یک نگاهی به خودش میکند و بعد بارها را میگذارد زمین و از اعماق کیفش کلیدش را با آن عروسک داغان متصل بهشان در میاورد و دوباره بارها را مرتب توی بغلش جا میدهد حداقل اینقدری که در فاصله در آسانسور و در خانه توی راهرو ولو نشوند!

در را که باز میکند وسایل را میگذارد روی میز کنار در، پالتو اش را پرتاب میکند روی مبل. هدفونها را در میآورد، کنترل ضبط را برمیدارد و موسیقی در هوای خانه جاری میشود. دست و صورتش را که شست و لباسها را مرتب کرد، خریدها را میگذارد سرجایشان، قارچها را میشورد، کلم بروکلیها را تمیز میکند، بطری نوشیندنی اش را درمیاورد، سیر و پیاز را حلقه میکند که بخواباندشان توی خمیر بنیه... بعد میز شام را میچیند برای ...

به اینجا که رسید اما آدم باید دکمه پاز را بزند، شاید هم استاپ را، گاهی حتی باید سین بای سین1 همه را دیلیت کند. و یادش بیاید که این زندگی یک نفر دیگر است.. که یک نفر دیگر ممکن است آن سر دنیا بیاید خانه، پالتو اش را پرت کند روی مبل و شروع کند به شام درست کردن و بعد آخر شب که دارد جلوی تلویزیون با کتاب نیم خوانده جلویش چرت میزند خودش را ببیند که از سربالایی خانه شان میرود بالا و اف اف را میزند و مادرش میگوید بله و او خسته میگوید باز کنید و بعد در خانه را که باز میکند بوی قورمه سبزی محوی تو هوا هست و خانه تمیز و مرتب است و ... بعد باید یادش باشد که دکمه پاز رویایش را بزند و به زندگی یک نفر آن سر دنیا فکر کند که...


1 scene by scene


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
رفتيم موفتار... به شازده ميگم عزيز دل مادر! براي دريافت صورتحساب يك راه ساده هست. اول آي كانتكت. دوم آرنج دست چپ به اندازه بيست سانت از روي ميز بلند ميشه، دو انگشت اشاره و وسط بهم ميچسبه و اندكي خم ميشه و دو انگشت آخري كامل جمع ميشه و بعد آقاي مودب مياد ميپرسه امر و شما ميگيد: صورتحساب لطفاً. 

شازده دست راستش رو مدل تفنگ ميگه: كيو كيو بنگ بنگ!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
الان، در همين لحظه، دلم ميخواست كه تو اينجا بودي و بغلم ميكردي و ميگفتي چيزي نيست چيزي نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
این روزها دارم یاد میگیرم زوایای یک رابطه چطور باید باشد... آن هم از دو جوان بیست ساله...

نشسته ام کناری و یاد میگیرم که کجا باید "قهر" کنم، کجا باید دلداری بدهم، چه انتظاراتی داشته باشم، چه حدی ابراز علاقه کنم، کجا کوتاه بیایم و هزار نکته دیگر.

بعد از خودم میپرسم که ده سال پیش، من سرم کجا گرم بود؟ به گروه دوستانی که هنوز هم همه غبطه شان را میخورند؟ به تفریحات سالمی که آن روزها آخر خلافش کنسرت آخر شب عصار بود و استفاده از بند جیم کلاسها و پیتزا خورون؟

آدم باید هر چیزی را به موقع یاد بگیرد!

:)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آرزو نکن! سرت میاد!

:)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
کسی یک شغل برای یک فارغ التحصیل MBA با وضعیت نسبتا خوب درسی، تسلط کامل به زبان انگلیسی، تسلط و علاقه به کار با کامپیوتر و قابلیت کامینویکیشن و ایجاد حلقه ارتباطی سراغ نداره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
يعني ارزش يك آدم گيج و ملنگ در يك سيستم دولتي از ارزش آدمي كه سرش رو بالا ميگيره و به كارش مطمئنه بالاتره!!!!!

من يك آدم حسود شديد هستم!

سكوت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
گاهي بايد نشست كه خوشبختي خودش، خودش را از لاي قاب پنجره بكشد تو و با آفتاب كف اتاق پهن شود. بعد بايد يك ماگ گنده را پر از چايي و حرفهاي نگفته كرد و كنار پنجره نشست و تا ابد موسيقي گوش كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
اين يك مكالمه واقعي است بين من و نيكولاس!

- خيلي دلم ميخواد برم توي دفترش. بشينم و توي چشماش زل بزنم و بگم من از هفته آينده نميام! بعد بلند شم برم پايين. در ماشين رو باز كنم بشينم بغل دست يكي و بهش بگم برو! و اون تا آخر دنيا بره! توي سكوت و ديگه برنگردم! يعني همه چيز رو بگذارم و برم!

+ آدم براي اينكه "همه" چيز رو بگذاره و بره بايد قبلش "همه" چيز رو داشته باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
گوش ماهي ها

اجسام نارنجي رنگ

و خيلي چيزهاي نگفته ديگر!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
کبودی دست خوب میشود... بگو با کبودی دل باید چه کرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
بعضی وقتها آدم به زور بیست میگیرد! غیر منتظره بود! شوک شدم!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
باز به غیرت او که با حال بدش بعد التماسهای بسیار گوشی را برمیدارد و به گریه هایم گوش میدهد مثل دوستی که همیشه بوده است و برای همین عزیز است

و حاشا به غیرت تو که حتی نخواستی ببینی به چه حالی از آن کوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آدمها دو دسته اند:

یا قربانی دوست داشتن یکطرفه هستند.

یا قربانی دوست داشته شدن یکطرفه...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
امروز جای همه سبز رفته بودیم جهت تمرین سر صحنه! تمرین با لباس و دکور ها! یعنی رفتیم توی همان سالن 60 نفره و دادیم برایمان پرژکتور گنده را روشن کردند و تمرین کردیم!

زیاد امیدی بهمان نیست! من که رسماً ده دقیقه دومم را سمبلکاری میکنم و احسان جان هم تند تند حرف میزنند! ولی در مجموع تمرین خوبی بود... یک میزان زیادی خندیدم و شکلک درآوردیم.

فقط اسلاید آخر را نوشته ایم سبز باشید که باید عوضش کنیم! یک شعری چیزی پیدا کنیم!

:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من این قالبم رو دوست ندارم که!

پیوندهای روزانه
صحرای رز
آبدارخونه
سایت کتابخونها
سان
خان داداشم... امیدم... حاج علی سان
روزنویسهای یک فیزیک دان
جزیره تنهایی
ساناز خانوم گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
شپلتکو! (یک راز بین نویسنده اش و یکی دیگه!)
من در دويچه وله
خاطرات پريس
بلاگ پرشنیها...
خونه بلاگسپات اون ور آب
خونه بلاگسپات این ور آب
سانازززززززززز
حنا خانوم در جزیره تنهاییش
روزنویسهای یک فیزیک دان
خان داداش امید
سان... توجه دارید که چرت و پرت رو تعطیل کرده!
کلئوپاترا و زندگی ملکه ایش
صابخونه (علیرضا شیرازی)
شانتال...
حافظم
شوریده
فاطیما جونم
مهتا
خان عمو - سهیل - بابای روزبه
ابدارخونه عموسهیل
پشت کوه
شایان و صحرای رزش
دکتر بابک خان!!!!
داستانهای تصویری دکتر جان
دریم... مریم جون
یادداشتهای یک دختر ترشیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM