تبليغاتX
روزگاری یک پروشات...

من از تنهایی خودم لذت میبرم... 

از آرامش مطلق ناشی از سکوت...

از استقلال در تصمیم‌گیری و عدم لزوم کانسیدر1 کردن ول‌فر2 دیگران

از آزادی انتخاب...

من سرکش نیستم، رام‌کننده هم نمیخاهم. خوشبختی‌م را در تایید و تکذیب دیگران نمیبینم...

راه خودم را میروم و در این جاده، تا زمانی همگام کسی میشوم که مسیرش همسوی من باشد... بعدتر که خاست راه دیگری برود، کوله‌م می‌اندازم پشتم و میگویم به امید دیدار... آستالا ویستا3... و میروم به راه خودم.

دوست هم ندارم کسی بخاطر من در مسیر من بماند. ترغیب هم نمیکنم کسی را... اگر همگام من میشوید، منتش بر سر من نیست... هرجا رسیدید که راهتان جدا شد بگویید آستالا ویستا و بروید... 

من اینطور هستم: از تنهاییم لذت میبرم، از آزادی انتخاب سرنوشتم و از استقلال تصمیم‌گیری بدون کانسیدرکردن دیگران

از زندگیم راضیم... کانتنت وید مای لایف د وی ایت ایز4... و شما هنوز راه دارید تا برسید به راضیة مریضه بودن...


1- Consider

2- Welfare

3- دیدار به قیامت  

4- Content with my life the way it is

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
هیچ چیز به اندازه آدم بدِ داستان بودن شما را از کُنه دیدگاه دیگران درباره خودتان آگاه نمیسازد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
روزی هم میرسد که آدمها بست خودشان نیستند... وُرست هستند برعکس.
روی سگشان بالاست. خودشان را دوست ندارند. دلشان از خودشان بهم میخورد...

یک لبخند تحسین آمیز آدمهایشان، یک اشاره حتی، میتواند نجاتشان بدهد...


عنوان از شعر آبی، خاکستری، سیاه اثر حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
به خودم که آمدم ماشین از کنارم رد شده بود و لبخند دختر همینطور کشدار معلق مانده بود روی هوا...

داشتم از بنیاد برمیگشتم، اسکورپیونز توی گوشم داشت میگفت که میخاهد مرا برای یک هالیدی برباید و به دور دست ببرد، کتابم دستم بود و داشتم برمیگشتم که ماشین پیچید توی کوچه...

دختر داشت میخندید... نمیخندید، تکیه داده بود عقب و لبخند عمیقی میزد که پاسخ طبیعی‌ش بود به حرفهای مرد همراهش... لبخندش واقعی بود... چشمانش میدرخشید و آرامشی که القا میکرد تماشایش باعث میشد فکر کنم خوشبخترین زن دنیاست در آن لحظه...

آخ آن لبخند، آن برق نگاه و آن آرامش را میشناختم... بازمیشناختم... جادوی جاودانه شدن در زمان، حل شدن در لحظه را کسی میشناسد که چشیده باشدش.

من محو زیبایی دختر بودم... میخکوب لبخندش که انگار جان داده بود به برق لب پریده‌رنگ مایل به قرمزش... در حال ستایش چشمان تیله‌ای قهوه‌ای رنگش که خط چشم پخش‌شده‌ای دورش را گرفته بود... مسحور معجزه عشق شاید...

بخودم که آمدم، ماشین از کنارم رد شده بود و لبخند دختر همینطور کشدار معلق مانده بود روی هوا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
به دعوت گيدوراي عزيز

هنوز چند روزي باقي هست كه اسفند چمدونش رو بگيره دستش و اين خونه رو تحويل مستاجر جديد كه همون فروردين 91 باشه بده...

من سرما خورده و آپيچو آپيچوكنان هستم و فكريم كه همه تعطيلات رو توي تخت با فيلمها و سريالهاي خاهريم بگذرونم...

سال آينده سال سختي در پيشه... خدا كمكمون كنه :)

اين هم عيدي من به دنياي مجازي... البته پارسال خيلي تو دهنم بود... سال خوبي هم شد. :) باشد كه امسال هم سالي نيك بشه :)


پینوشت: درست کردمش شد 91 ولی راستش رو بخاید بنده موندم هنوز توی سال 88... یه جایی اون حوالی دارم پرسه میزنم هنوز! هنوز تو زنجیره سبز بین ولیعصر و ونک دارم قدم میزنم و لبخند میزنم... بقیه ش فقط یه کابوسه که یه روز تموم میشه و دوباره بیدار میشیم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
پرسید "خوشحالی؟"

نشسته بودم روبروی مانیتورم. آفتاب صاف میخورد توی چشمم و انعکاس صورتم را میدیدم توی شیشه مانیتور.
انعکاس صورتم چشمانش را از آفتاب تنگ کرده بود، گوشه لبش را گاز گرفته بود و کمی از گردن درد اخم کرده بود... به نظر زیاد هم خوشحال نمیآمد...

خودم اما... درنگ نداشتم از پاسخ... خوشحال بودم. مهم نبود که آفتاب چشمم را میزد، که خسته بودم و هفته‌ها بود خاب کافی نداشتم و مهم نبود که چشم‌انداز آینده‌م حتی یک میلیمتر از قبل بهتر نشده بود. حتی مهم نبود که تقریبن هیچکدام از رویاهایم (بجز یکی) برای تولدم به سرانجام نرسیده بود... و خب منصف باشم همان یکی برایم خیلی بیشتر از بقیه‌ش ارزش داشت...
مهم این بود که نشسته بودم آنجا، آفتاب بود، سرمای هوا انقدر ملس بود که زندگی را تازه کند، و احساس سبکباری و خوشحالی میکردم...

ویل اسمیت جایی در فیلم پرسوت آو هپینس به غور در مفهوم خوشبختی نشسته است که بنجامین فرانکلین میدانست که خوشبختی هرگز تمام و کمال بدست نمیآِید و برای همین در قانون اساسی امریکا نوشته در پی خوشبختی... و باز به این نتیجه رسیده بود که پی خوشبختی رفتن خودش خوشبختی‌ست...

پرسید "خوشحالی؟"
چشمهای انعکاسم توی مانیتور برق زد، لبهایش خندید... "خوش‌م... خوش"

پینوشت: وبلاگ امید را بسته‌ند... دلم گرفت. امید را یازده سال هست که میشناسم. انگار بخشی از وجود مرا با آن وبلاگ بسته باشند...

پی پینوشت: یاد گرفته‌م که خوشحالی و شوربختی من ناشی از هیچ وضعیت محیطی نیست که در آن قرار دارم... ناشی از آدمها نیست... ناشی از درون خودم است... خودم و تنها خودم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آخ... 

من آدمی هستم که خبر نمیکنم دارم میرود... چمدان میبندد، بارش را برمیدارد، دم در نگاهی میاندازد به خانه، به خاطرات، در را میبندد... میرود پی کارش.

خودم میدانم طرفم له میشود... چه کنم... 

من مصداق این آهنگ مرضیه هستم:

از من دیوانه بگذر

 بگذرای جانانه بگذر

هرچه بودی هرکه بودم

بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم


آخرش... از من آزرده دل کی دگر بینی نشان؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

سی و یک سالگی سال خوبی بود برای. بگذریم که زمستانش سخت و طولانی گذشت... مثل همه سال قبلش... اما من الحیث المجموع؛ (سلام دوست نیکوسرشت پارسی پرستم) سالی بود که درش بزرگ شدم، مسئولیت زندگیم را بعهده گرفتم و فهمیدم حالا که مجبورم بیش از سی سال زندگی کنم باید راه جدیدی را انتخاب کنم و برای بازی کردن همیشه وقت هست و مهم این است که میانه راهی که میروی خوش باشی...

جانِ کلام اینکه سال خوبی بود. سال تحولهای درونی بسیار... غربال شدن و غربال کردن و روراست بودن با خودم. دروغ نگویم به هیچ کدام از برنامه هایم برای امروزی که هست نرسیدم. نه خانه ای از خودم دارم. نه خیلی چیزهای دیگر... اما راستش آن موقع نمیدانستم که چه خاهد شد و مهمترین رزلوشنم این بود که صاف باشم با خودم و درک کنم چه میخاهم از زندگیم... و گمان کنم موفق هم بودم.

حالا سی و یک سالم تمام است... بگو چهارده ساعت دیگر، وارد سی و دو سالگی میشوم (سلام مامان جانِ دلم که هنوز فکر کرده بودی من سی ساله هستم) و بالاخره باید رزلوشن داشته باشم برای سی و دوسالگیم

اول اینکه بیشتر کار کنم. کمتر علافی

دوم اینکه بخودم اجازه بدهم خاسته های غیرمنطقیم را ابراز کنم و از شنیدن نه نترسم

سوم اینکه رهاتر باشم از بند تعلقات دست و پاگیر بعضی روابط انسانی

چهارم اینکه هوله تنی جدید بخرم برای خودم

پنجم اینکه عینک طبی و آفتابی بخرم برای خودم

ششم اینکه بروم ماساژ بگیرم بجای اینکه هی با ساناز بگوییم پوووف چقدر خوب بود ماساژ میگرفتیم. دستش را بگیرم ببرم ماساژ بگیریم.

هفتم اینکه یادم باشد هیچ چیز ماندگار نیست، هیچ چیز پایدار نیست و از دنیا لذت ببرم و منتظر آینده نمانم برای لذت بردن.

هشتم اینکه فلش مموری بخرم برای خودم

نهم اینکه هفته ای دو ساعت فیلم ببینم از دنیا عقب نمانم

دهم اینکه یادم نرود دستبند/تسبیح سبزم ته جیبم است... که ببندمش دستم وقتی از در آن خراب شده بیرون میآیم که سبز بپوشم بیشتر... که یادم نرود، امید، امید و امید تنها راه بهبود است

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
ترسیده بودم... میرفتم و می‌آمدم و چراغهای سبز و قرمز و نارنجی را چک میکردم... چراغهای خاکستری عصبی‌م میکرد... 

سکوت وحشتناک بود...

نشسته بودم میشمردم آدمها را، جلوی اسمشان چک میزدم (چک چک)

بعضی از آن چراغها تا مدتها خاکستری ماند... بعضی از آن چراغها...

چراغ بعضی خانه‌ها هم دیگر روشن نشد... 

بعد از آن ششم دی ماه 88

دستبندم را توی دستم فشار میدهم... نفسم را حبس میکنم و صدای آریا آرام‌نژاد توی گوشم میپیچد که "علی برخیز

اما من علی نیستم... یک اهل کوفه‌م که نشسته است ماستش را میخورد! انگار نه انگار که...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

- It's my favourite time of day... driving you...

- It's the saddest part of my day... leaving you...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
آقا جان، خانم جان!

این مملکت اینطوری درست نمیشود! کارش ضربتی نیست! ضربتی‌ش میشود همین خاکی که برسرمان است! این مملکت باید ذره ذره درست شود. زیرساخت دموکراسی باید درست شود وگرنه هرکس هم که بیاید، شما بگو خداوند از آن بالا بیاید پایین میشود دیکتاتور*

برای زیرساخت هم باید روی بچه‌ها سرمایه‌گذاری کرد و برای همین میگویم این مملکت اصلن درست نمیشود!

چرا؟

چون آن دسته آدمهایی که بلدند فرهنگ درست احترام اجتماعی را یاد بچه‌هاشان بدهند یا بندرت بچه‌دار میشوند و یا بعد از بچه‌دار شدن، دست بچه را میگیرند میبرند... 

حق هم دارند. انقدر تعداد این بچه‌ها کم است که یا اگر بخاهد با ایده‌آل‌های فرهنگیش زندگی کند، جا میماند از قطار پیشرفت و یا انقدر دچار تناقض میشود که سردرگم هرگز راهش را پیدا میکند...

خلاصه دموکراسی فرهنگ میخاهد، فرهنگ تربیت میخاهد. تربیت هم آدم میخاهد...

دیگه همین دیگه... والا باید یه دوره بچه‌دار شدن ایدئولوژیک رو بین روشنفکرهامون تشویق کنیم. =)


* جان؟ بله خدا به نظر میرسه الان هم دیکتاتوری داشته باشه ولی خب دستش درد نکنه. برا من که تا حالا جز خیر چیزی نخاسته. سلام آ خدا! دست شما درد نکنه :)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
امید؛ مجتبی و پگاه...

ساناز

ال

محمدرضا

هاله، مهرداد و علی

فروغ

مینو

سلیمه

حافظ

فرشته

راض

مسیحای دی ماهی ;)

آدمهای من که ممکنه هزارسال یکبار نبینمشون... ممکنه باهاشون حرف نزنم... ممکنه ازم دور باشن اما آدم من هستن...

خاستم بگم آی اپریشیت یو آل

خاستم بگم میخامتون... خاستم بگم... هیچی خاستم بگم یادتونم... جاتون اینجا 3> محفوظه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

سی و دو یا سی و سه ساله بودم. ایستاده بودم توی آپارتمان روشن از آفتاب کم‌رمق پاییزی. روی زمین جعبه‌های مرتبی اینور و آنور نشسته بودند منتظر که کسی بیاید ببردشان. بعضیها چوبی و بعضیها مقوایی. روی بعضیهاشان با ماژیک بزرگ چیزهای نوشته بودم.

یک پسر شش هفت ساله و یک دختر چهار پنج ساله وسط سالن آپارتمان که حالا دیگر از اثاثیه خالی بود، میدویدند اینطرف و آنطرف و میخندیدند. حوصله‌شان را نداشتم. پیراهن مشکی بلندی تنم بود. موهایم را بسته بودم بالای سرم. مستاصل بودم. تلفن را دم گوشم نگه داشته بودم و مدام توی سرم تکرار میکردم حالا چه کنم؟

پشت تلفن آوا گمانم بود که داشت میگفت نباید بترسم. که درست میشود. که مهمترین کار فعلن این است که این اسباب‌کشی انجام شود. چشمم به در بود که ساناز کی میرسد. و توی سرم فریاد میکشیدم که از پسش برنمیآیم. توی سرم میگفتم که من یک زن خانه‌دارم... باید بگردم کاری پیدا کنم. چه کاری پیدا کنم؟ شکم بچه‌هایم که لابد همان دختر و پسر بودند چطور سیر میشود؟ تربیتشان چه میشود؟ کلاسهایشان چه میشود؟

از خاب میپریدم. بیست ساله بودم. کابوس دیده بودم باز که زن خانه‌داری هستم که شوهرش ترکش کرده یا مرده و او مانده و دنیای بیرون... کابوس دیده بودم باز.

حالا ده سال بعد، مشخص است که هرگز یک زن خانه‌دار نمیشوم، آن بچه‌ها هم نمیتوانند در سی و دو - سه سالگی من باشند، مشخص است که من از پس خودم برمیآیم برای یک زندگی... اما...

اما... گاهی همان زن خانه‌دار ترسان وجودم، نیم‌نگاهی میاندازد از آن پنجره‌های بزرگ به بیرون. دستانش دامن سیاه بلندش را چنگ میزند و دلش نمیخاهد روی پای خودش بایستد. میترسد از اسباب‌کشی... تردید میکند... زن سیاه‌پوش درونم، از خودش میپرسد پس بچه‌هایم چه میشوند؟ و از تغییر میگریزد... زن سیاه‌پوش درونم، دلش همان مرداب سابقش را میخاهد...

من از زن سیاه‌پوش درونم بیزارم. از اینکه روزی فرمان را بدستش بدهم و مرا تا ته مرداب ببرد... وقت پریدن است و زن سیاه‌پوش درونم، دارد تقلا میکند... زن سیاه‌پوش درونم...


پینوشت: من با زنان خانه‌دار هیچ مشکلی ندارم. مشکلی در تکیه کردن هم ندارم. از ترسی که آن زن سیاه‌پوش دارد از از دست دادن پشت و پناهش میهراسم. خلاصه جسارت نباشد خدمت زنان خانه‌دار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

مامانجانم چند روز اینجا بودند... دلتان بسوزد برای من هم مرغ نارنجی درست کردند (یعنی خوراک مرغ با رب) که بچگیهایم برایم درست میکردند و من عاشقش نبودم چون هر روز مرغ میخوردم به هوای اینکه برای مامانجانم چیز دیگر ضرر داشت و فقط میتوانستند مرغ بخورند ولی الان عاشقش هستم چون هیچکس به خوبی مامانجانم مرغ نارنجی درست نمیکند برایمان.

بعد میخاستم بروم این را در فیسبوکم بنویسم و حسودی‌دان همه را برانگیزم. چون شما که مامانجانم را نمیشناسید که بدانید چقدر کار مهمیست که برای من مرغ نارنجی درست کرده‌ند. مامانجانم یه خانم هشتاد ساله هستند که همش تلوتلو میخورند این روزها و دیگر شده‌ند اندازه یک جوجه و از آن خانم تپل مینی‌ژوپ یک وجب پایین با-سن تبدیل شده‌ند به یک جوجه کوچک توی چادر عربی-ملی... با موهای فرفرنمکی که آخرش هم همه‌ش سفید نشد که نشد و هنوز هم بیشترش مشکی مشکیست.خلاصه شما نمیتوانید بفهمید که چقدر مهم است مامانجان آدم برایش مرغ نارنجی بپزد.

داشتم چه میگفتم؟ ها میخاستم بروم این را بنویسم در فیسبوکم. اما بعد دیدم که پسرخاله‌م و خاله‌م هردو فیسبوکی هستند و میخانند و بعد فکر میکنند که مامانجان آمده‌ند خانه ما بکار کردن. بعد هم پسرخاله‌م کلی غصه خاهد خورد... چون که بیشتر وقتها، همین پسرخاله بود که شریک خوراک من بود و تا وقتی غذایمان را تا تهش نخورده بودیم حق نداشتیم از دور میز گرد آشپزخانه بلند شویم و حتماً پسرخاله‌م هم دلش برای مرغ نارنجی تنگ شده چون که مرغ مامانجان بهترین خورش مرغ دنیاست با برنج سفید خوشمزه.

بعد تازه خیلی بعید است که دست پسرخاله‌م به خوراک مرغ مامانجان برسد به هزار و یک دلیل. که دلم نمیخاهد فکر کنم به آنها اما بعید است. و دلم برای پسرخاله‌م هم تنگ شد و هم سوخت. حالا هرچقدر هم که لوس باشد و گاهی روی اعصاب راه برود ولی باز هم ما از دار دنیا همین یک خنگول عزیز را داریم. او هم فقط ما را دارد. یعنی خب آنست باشم، ما عموزاده و عمه‌زاده‌هایمان را هم داریم اما او فقط ما را دارد. و خیلی گناه‌مند است. چون نه فقط، ما را فقط دارد، بلکه خاله‌م را هم دارد.

خاله‌م البته زن خوبیست اما اخلاقش شبیه من است... یعنی من شبیه او هستم و این خیلی برای اطرافیانش بد است. برای غریبه‌ها البته عالیست. یعنی شما اگر دوست خاله من باشید (یا دوست من باشید ولی زیاد زیاد نزدیک نباشید) خیلی هم برایتان خوب است. اصولاً از دور خیلی خوب هستیم. از نزدیک... خب داستانش فرق میکند... زیاد خوب نیستیم... باز خاله‌م چند درجه از من بهتر است. ولی بهرحال فرزند آدمی مثل من بودن زیاد خوب نیست. من واقعاً خاله‌م را دوست دارم اما دلیل نمیشود که پسرخاله‌م گناهمند نباشد.

همانطوری که پسفردا اگر من بچه‌یی داشته باشم حتماً خیلی گناه‌مند است. چون من تصمیم دارم که اگر بچه بخاهم یک سینگل مام موفق بشوم. و بنابراین، بچه بیچاره میشود... باید هم انتظارات مرا برآورده کند هم که مهر و محبت نبیند و هم اینکه قید پدر را بزند. پدرش را (اگر بشناسم و بشناسد و پدرش بخاهد) میتواند گهگاهی ببیند... اما فکر نمیکنم بچه راضی بشود به این محبت.

اصلاً چه میگفتم؟ آها داشتم میگفتم که مامانجانم برایم مرغ نارنجی پخته و مرغ نارنجی مظهر همه محبتهای مادرانه یک مادربزرگ است که نوه‌هایش را توی پر قو بزرگ کرده... بهشان دیکته گفته، رفته مدرسه غیبتشان را موجه کرده، آژانس گرفته آنها را از مدرسه برگردانده، برایشان غذا پخته، آب پرتقال، نارنگی و لیمو گرفته و ایستاده بالا سرشان که بخورند و نبرند بریزند توی روشویی حمام... قبل‌تر از آن حمامشان کرده، بردتشان دست به آب، یادشان داده راه بروند، زمین بخورند بلند شوند، قصه برایشان گفته، صدایشان را ضبط کرده و صدای قصه خودش را هم ضبط کرده که داستان خاله قورباغه و آقا موشه را تعریف میکند. بهشان گلدوزی و دوخت و دوز و آشپزی و بافتنی و اینها یاد داده. برایشان لباس بافته/دوخته. و اینها همه در همین مرغ نارنجی خلاصه میشود که آدم نمیتواند برود در فیسبوکش بنویسد چون که پسرخاله‌ش گناهمند است... و بچه‌های مامانهایی مثل من همه‌شان گناهمند هستند.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

مدتهاست دیگر بندرت موقع حرف زدن انگلیسی حرف میزنم... بجز با معدود افرادی. این برای کسی که از دور مرا نگاه میکند به احتمال زیاد یعنی پذیرش فرهنگ پربار فارسی‌گرایی... اما برای آن کسی که بهتر مرا میشناسد یعنی دارم ترسناک... یعنی درهای گفتگو از احساس و شور و هیجان را بسته‌م ... یعنی دیگر چیزی هیجان‌زده‌م نمیکند، عصبانی‌م هم اگر میکند حوصله‌م نمیآید ابرازش کنم...

ال در یکی از محض نوشتنهایش نوشته است که دیگر حرفش نمیاید... من حرفم میآید اما حرف من نیست... جمله‌های من است اما واژه‌های من نیست... وقتی مکث میکنم و دنبال واژه فارسی میگردم یعنی هنوز انقدر احساساتی نیستم که دست کنم توی کله‌م و واژه را بیرون بکشم و فرصت نکنم تشخیص بدهم فارسیست یا انگلیسی یا هر کوفت دیگری که در آن لحظه از ته اقیانوس کشیدمش بیرون... وقتی فارسی‌م روان است یعنی احساساتم را گذاشته‌م توی پستو و تعدیل کرده‌م... یعنی جایی خودم را سانسور میکنم...

هنوز واژه‌های احساس من به زبان دیگریست... فقط جایی جامانده است... جایی همه چیز بغیر از خشم جا مانده است.

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
یک هفته‌ای میشود که میخاهم در مورد موج جدید مجازستان در حمله/دفاع از سخنان آقای خاتمی بنویسم اما هم فرصت کم بود و هم دلم نمیخاست میانه دعوا چیزی بگویم (گرچه دعوا هنوز هم ادامه دارد) نکاتی هم که در نظر دارم اشاره کنم بیشتر شخصی و یا برپایه درک شخصی خودم است و بنا به طبع دیکتاتورپسندم هیچ کامنتی را در موردشان نمیپذیرم!!! بعلاوه که من حافظه نا مرتب‌تری دارم نسبت اکثر مردم... وقایع را آنطور بخاطر میآورم که میخاهم...

برویم سر اصل مطلب

نخست: من هیچ وقت بصورت فناتیک طرفداری خاتمی نبوده‌ام، حتی زمانی که در 16 پنهانی در ستادش فعالیت میکردم و شگفتی دوم خرداد هنوز مانده بود تا رخ بنماید هم فدایی خاتمی طلقی نمیشدم. حداکثر جسارتم در بیان احساساتم نسبت به او این بود که به مردم بگویم من به او رای میدهم، شما چطور؟
دوم: هر دو بار ریاست جمهوری خاتمی به او رای داده‌م، نه به این دلیل که انتقادی به عملکردش نداشته باشم به این دلیل که در بین آپشنهای موجود، گزینه موجه‌تری برایم به نظر میرسید.
سوم: رای دادن من به میرحسین فارغ از علاقه‌م به خاتمی بوده است. همان زمان هم در بحث‌ها گفته بودم که اگر بنا به انتخاب باشد بین میرحسین و عبای شکلاتی دوست‌داشتنی، انتخاب من بی‌تردید میرحسین خاهد بود. از آنجا که برخلاف بسیاری از همسالانم و بیشتر به دلیل شرایط خاص خانوادگی و دیدگاه تربیتی مادرم تصاویر نسبتاً واضحی از شیوه اداره کشور به دست میرحسین در ذهن من حک شده است و آن شیوه را گرچه در شرایط بحران جنگ از شیوه اداره کشور توسط آقای خاتمی بیشتر پسندیده‌م.

چهارم: خاتمی مردی است از جنس فلسفه. شاید از دید من حتی وجه سیاسی‌ش آنقدر غالب نیست که وجه فیلسوفش. فلسفه‌ش هم مشخص است: "تغییر بدون خشنونت" او همان کسی که میگوید زنده با مخالف من. جایی خاندم (و اعتراف میکنم منبعش در ذهنم نیست و حوصله جستجو ندارم اما یقیناً در آیتمهای همخان‌شده دریم‌لند بوده است) که خاتمی توهم گاندی شدن دارد. توهم‌ش را نمیدانم اما خاتمی همیشه آدم پرهیز از خشونت بوده است. اصطلاحات را تدریجی و با کمترین هزینه میخاهد. طبعش صلح‌طلب و بیزار از خشونت و سختی برای مردمش است و از مردی این چنین، انتظاری جز صلح‌طلبی و مصالحه نمیتوان داشت.

پنجم: کسانی که خاطرشان هنوز انقدر با وقایع اخیر پر نشده باشد، خاطرشان هست که آقای خمینی، پذیرفتن قطع‌نامه را برای خاتمه جنگ نوشیدن زهر خاندند. واقعیت این است که ایران جنگ را باخته بود، ادامه وضعیت جنگی به هیچ رو به نفع جامعه ایران نبود، مردم در مقابل هزینه‌ای که میپرداختند (که اغلب هم شاید رضا داشتند به پرداختن‌ش در آن زمان) نفعی دریافت نمیکردند. خون بچه‌هایی که رفته بودند در میان بود و جان آنها که مانده بودند چه در بند و چه در حال زندگی روزمره... آن زمان هم حرف این بود که مصالحه بر سر خون و خاک و تمامیت ارضی ایران است... که چطور میخاهند پاسخگوی خون ریخته شده جوانان و زنان و مردان این مرز و بوم باشند... (این حرف را فارغ از این مطرح میکنم که آغاز جنگ و ادامه‌ش اشتباه بود و یا درست و اینکه مسئولیت واقعی آن خون‌ها با جنگ‌سازان است نه آنکه شلیک کرده است)

ششم: اواخر جنگ مثل این روزهای ج.ن.ب.ش س-ب-ز فرسوده شده بودیم. هر پیروزی کوچک را (مثل بیست و پنج بهمن 89) در بوق و کرنا میکردیم و از فرسایش نبردهای بعدی جز گوشه‌هایی از درخشش خودمان را نمیدیدم. در مقابل اتفاقات بزرگ (مانند حصر خانگی میرحسین و کروبی) فقط "حرف" میزدیم و فرسوده‌تر از آن بودیم که حرکتی کنیم. مغزهایی که باید آینده را میساخت یا درگیر نبردی بود که پایانی برایش متصور نبود و یا در حال ترک مملکت. صداها همه به بهانه وضعیت اضطرار با خشونت به خاموشی کشیده میشد. مخالفت با جنگ، مخالفت با نظام تلقی میشد و زیر گوشمان داشت فجایع اعدامها اتفاق میافتاد اما حواسمان جای دیگر بود...

هفتم: امروز هم مثل آن‌روزها هر کس حرف از صلح بزند خائن است... خیانت کرده است به خون ندا و سهراب و صدها نفر دیگر؛ خیانت کرده است به عزیزان دربند؛ خیانت کرده است به آینده ایران آزاد. به ایستادگی میرحسین و کروبی... خیانت کرده است به ما که میخاهیم همین فردا، روسری دیگر برایمان اجبار نباشد و بتوانیم حرفمان را بی‌ترس بزنیم. مهم نیست که الان هم نمیگذاریم کسی که نظرش را نمیپسندیم حرفش را بزند. و به احتمال همین فردا هم که این اتفاق افتاد نمیگذاریم کسی حرفی غیر از نظر ما بزند!!! اصلاً چه معنی دارد که جز نظر اعلیحضرت همایونی (که ما و همنظران ما باشند) بخاهد فکری کند چه برسد به اینکه جرات داشته باشد حرفش را بزند؟

هشتم: ریگاردلس اینکه دلمان بخاهد یا نه، ما همه‌مان همین آدمهایی هستیم که صد روز است رهبران جنبشمان را در حصر کرده‌اند و داریم زندگی‌مان را میکنیم... روی دلتنگی برایشان لایک میزنیم و هیچ گام دیگری بر نمیداریم... نه چون نمیخاهیم. چون خسته‌ایم و هزینه داده‌ایم (خودم را نمیگویم طبعاً! من هیچ گامی برنداشته‌م که بخاهم هزینه‌ای داده باشم!!!) چون استراتژی نداریم و چون نمیدانیم چطور باید برایشان تلاش کنیم. چون قدرت چانه‌زنی نداریم و کسی را نداریم که برایمان چانه بزند و لابی کند و ما هم بایستیم پشت‌ش.

نهم: یکنفر آماده است حالا که میخاهد راه مذاکره را باز بگذارد. کف مطالبات تعیین میکند حرف از شرکت در انتخابات میزند به شرط آنکه بر درستی انتخابات نظارت باشد. دارد تلاش میکند برای باز کردن راه تنفسی این بیمار در حال احتضار که خون در ریه‌ش جمع شده است. تلاش میکند که از مرگ بیمار جلوگیری کند و این اولین گام است... این جنبش که خون بالا آورده است نباید بمیرد... باید یکجا کوتاه بیاید و نیرویش را جمع کند و آرام قوی شود تا جایی که بتواند دوباره بجنگد... مگر نه اینکه واقعیت این است که از شش دی لعنتی 88 تا بیست و پنج بهمن 89 داشت بازسازی میکرد خودش را...؟ یک نفر دارد تلاش میکند راهی پیدا کند آینده کمی راحت‌تر دیده
شود و تحقق‌ رویا آزادی، شاید دیرتر، اما روشن‌تر شود.

دهم: خوشمان نمیآید از حرفش؟ خب خوشمان نیامده با ناسزا و تحقیر و ادبیات ناجوانمردانه لاتهای چاله‌میدان دشنام گفتن که نمیشود نقد کرد. روی سخن‌م طبعاً با آن بخش از دوستانی نیست که براساس دانش و مطالعات فردی‌شان جنبه‌های مختلف سخنان آقای خاتمی را به چالش کشیده‌اند، بیشتر با دوستان احساساتی موج‌سوارم است که بی‌منطق برخورد میکنند. سوال دیگرم  این است که خب، نقد کردیم و عیوب این راهکار را دیدیم، راه دیگری سراغ داریم؟ بهتر بگویم راه عملی دیگری سراغ داریم که ما را زودتر و با هزینه بهینه به مقصد برساند؟ (دقت کنیم که نمیگویم بدون هزینه یا با هزینه کم، میگویم با هزینه بهینه... با هزینه که بیارزد دستاوردش) مطرحش کنیم... در موردش بحث کنیم. نقشه راه بکشیم. هدفهای مقطعی کوتاه و بلندمدت تعیین کنیم. این نشد که فقط ایرادات یک راه را ببینیم و راه دیگری ارائه ندهیم.

در نهایت؛ به شخصه پذیرش خاموشی جنبش به مذاق من خوش نمیآید. مصالحه کردن و گذشتن از زجری که در اطرافم دیده‌م که اتفاق میافتد برای شخص من ممکن است سنگین باشد. اما من همین آدمی هستم که در مورد قصاص میگویم که قانون باید راهکار دیگری غیر از قصاص متقابل ارائه دهد... که میگویم میبخشم و از خانواده‌م میخاهم که ببخشند اگر کسی به من ضرری رساند... چطور میتوانم یک بام و دو هوا باشم در سطح کلان؟
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
تغییرات زیادی رو انتظار میکشم در خودم... تغییرات بسیار زیاد...

باید بزرگ شد کم کم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

من معلم کلاس اول‌م رو دوست نداشتم... دوست نداشتم کلمه مناسبی نیست. نسبت بهش حس تنفر عجیبی داشتم. واقعیت اینه که نسبت به تعداد کمی از معلم‌هام عشق میورزدیم و محققاً معلم کلاس اول‌م جزوشون نبود. حتی معلم آمادگی‌م هم جزوشون نبود... با این حساب نمیدونم چی شد که از درس و مدرسه زده نشدم و فراری...

معلم کلاس اول من دختری داشت همسن و سال ما که توی کلاس دیگه‌ای درس میخوند و دائم تعریف‌ش رو میکرد... و من هر روز عصبانی و ناراحت، نمیفهمیدم که چرا یک معلم باید آن همه به احساسات ما بچه‌های کوچک دوره جنگ بیتفاوت باشه!

پارمید دختر 7 ساله پسرعمه‌م رو که نگاه میکنم میبینم که مثل منه... از معلم‌ش خوشش نمیاد... بعدتر یه حسی بهم گفت که این خیلی هم غیرطبیعی نیست که آدم از معلم کلاس اول‌ش، دوم‌ش،...، پنجم‌ش متنفر باشه! ولی از درس خوشش بیاد!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
بردار من یه ایمیلی چیزی میگذاشتید... گودر فیلتر نشده با اچ تی تی پی اس وارد بشید... اگه هم سواالی بود، ایمیل بذارید جوابتون رو بدم :)

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

شد دهه نود... کشکی کشکی! شد سی سال و سه ماهم... کشکی کشکی!

نوروز پارسال برای من پر از انتظار بود برای تغییر... یکسالی که گذشت هر روز امیدم کم‌رنگ‌تر شد تا روزهای پایانی سال که به کل همه چیز محو شد در هاله‌ای از ابر!

برای من سال 89 امتداد بیحوصله 88 بود. روح من جایی حوالی روزهای میانی خرداد و طبعاً نزدیکتر به بیست و دوم سرگردانه... جایی همان حوالی زنجیره سبز خیابان ولیعصر... از یک جایی به بعد، زندگی من چه در حیطه فردی و چه در حیطه اجتماعی، بصورت کامل متوقف شد... به قول انگلیسی‌ها رفت آن هی‌یاتِس1... مثل خانم هویشام، در یک مقطع زندگی متوقف شد و من نتونستم یا نخواستم که دوباره بهش نیرو وارد کنم و به راه بندازمش... ‏

جایی همون حوالی خرداد 88، من هنوز یه آدم درست و درمون بودم که به خیلی چیزها باور داشت و خیلی نکته‌ها براش بازی بچگانه بود :) آدم بدی نبود اون من‌ی که در اون زمان میشناختم و شاید میشناختی... بعدترش،به تبع نبردی که به فریب باختیم، من هم تغییر کرد... متفاوت شد از آنچه بود... یک تابستان بیم و امید و پاییز گرداب‌وار باید میگذشت که من آماده خواب زمستانی طولانی شود که تا این روزها طول کشیده است... خلاصه کنم: هایبرنیشن2 فقط یک مفهوم در دانش رایانه نیست... فقط هم خرسها نیستند که زمانی (زمستان) را در خواب سپری میکنند... خانم هویشام‌هایی مثل من هم میتوانند وارد خواب زمستانی شوند... :)‏

در این مدت، نداشتن هدف و چشم‌انداز که در نهایت همه تلاشهای مرا تبدیل کرد به دست و پا زدن در مرداب و در مرداب هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی... بیشتر غرق میشوی!‏

از صمیم قلب امیدوارم که سال بعد، دهه بعد، جایی از خواب بیدار شوم و شروع به دویدن کنم... این کاریست که خوب بلدم... دویدن در جاده‌های نامشخص بدون پستی و بلندی یا با شیب کم :) امیدوارم که جایی چشمهایم را باز کنم و کابوس خواب زمستانی ترسناک فعلی تمام شده باشد و من دوباره آدمی باشم که آن قبل‌تر بودم: آدم رهای بی‌دغدغه‌ی با لبخند معجزه‌گر


1 On hiatus

2 Hibernation

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط پروشات |